تقديم به همه ي باباهاي دنيا....
سلام باباي خوبم!!
مي خوام از خونه برات بگم از اتفاقاتي كه افتاد و هيچ كس نفهميد.....
بابا جونم بعداز ظهر بود داشتم كتاب مي خوندم كه ي دفعه متوجه ي طوفان عجيبي شدم از صبح هوا خيلي خوب نمي دونم چرا ي دفعه انگار كه دل آسمون بگيره باد شروع به وزيدن كرد !
يادمه دوتا گنجشك روي درخت ما لونه كرده بودن يكي دو هفته اي مي شد كه اومده بودن ومن هرروز بهشون سر ميزدم با خودم عهد كردم كه چهاردهمين جوجه شون و بردارم برا خودم تا ازش مراقبت كنم اسمش و هم بزارم جوجه اردك زشت!!!!!
ولي اون روز كه طوفان شد همه چيز به هم ريخت . آشيونه ي قشنگ گنجشك ها نقش زمين شده بود وقتي متوجه ي اين قضيه شدم خيلي دلم گرفت ولي خوبيش به اين بود كه حداقل خودشون تو اون لحظه اونجا نبودن!
بابايي اون موقع با خشم به آسمون نگاه كردم!
ولي اون قدر شدت باد زياد بود كه نرفتم از نزديك لونه ي ويرونه ي اونها رو تماشا كنم ! فردا صبح وقتي بيدار شدم اعصابم به هم ريخته بود آخه ديگه گنجشك هايي نبودن كه برم بهشون سر بزنم!
رفتم توي حياط و به شاخه هايي كه تا يك روز قبل آشيونه ي اون گنجشك ها بود چشم دوختم وقتي ي مار كوچيك كه لابلاي شاخه ها چنبره زده بود و در اثر طوفان مرده بود و ديدم تازه فهميدم كه چرا هوا طوفاني شد ! ديگه به آسمون نگاه نكردم ولي هيچ كس نفهميد كه چرا آشيونه ي گنجشك اون روز ويران شد.
بابا جوونم در افكار خودم غرق بودم كه متوجه شدم ي گربه روي ديوار نشسته وبه حوض چشم دوخته ظاهرا منتظر بود تا من دور بشم تا بيادو ماهي هاي بيچاره رو غافلگير كنه كه ناگهان ي ماهي از حوض پريد بيرون ! گربه به طرف حوض مي دويد و من هم كه مات شده بودم بعد از چند دقيقه شروع به دويدن كردم ولي گربه سريع تر رسيد و ....
پريد رو ديوار و شروع كرد به خوردن ماهي! منم سريع رفتم نردبون آوردم و رفتم رو ديوار تا شايد بتونم برا ماهي كاري بكنم
وقتي رسيدم ماهي ......! ولي متوجه ي گنجشكي شدم كه بالش شكسته بود و توان پرواز كردن نداشت معلوم نبود اگه نديده بودمش چه بلايي سرش مي اومد شايد گربه اونم ...
تا من گنجشك و برداشتم و از ديوار اومدم پايين . گربه ماهي و خورده بود باباي گلم هيچ كس نفهميد كه چرا اون ماهي خودش و از حوض انداخت بيرون!!
گربه از ديوار پريد تو باغچه ! واااااي .....
روي گلهاي نرگسي كه مامانم هر روز عاشقانه بهشون رسيدگي مي كرد پريد اين قد عصباني شدم كه دلم مي خواست گربه رو خفه كنم! رفتم تو اتاق و گنجشك و گذاشتم لاي ي حوله! برگشتم به سرعت گل ها رو قيچي كردم بردم گذاشتم تو گلدون!
به گنجشك رسيدگي كردم و گذاشتمش تو ي قفس!
ي دفعه تلفن زنگ زد از بيمارستان بود! ظاهرا پيرزني كه در همسايگي ما بود و تنها زندگي مي كرد و تنها شماره تلفني كه حفظ بود شماره ي ما بود تو خيابون فشارش مي افته و مي برنش بيمارستان!
سريع لباس پوشيدم كه ي دفعه چشمم به گلهاي نرگس تو گلدون افتاد اونا رو برداشتم و با سرعت به طرف بيمارستان رفتم !
وقتي بالاي سرش رسيدم حالش ي ذره بهتر شده بود تا گلها رو ديد شروع كرد به گريه كردن !!
ظاهرا برا خريد گل نرگس از خونه رفته بود بيرون
ولي هيچ كس نفهميد كه چرا گربه پريد رو گلها.....
بعد از چند ساعت وقتي رسيدم خونه هوا تاريك شده بود ! مات و مبهوت اتفاقاتي بودم كه تو روز مي افته و هيچ كس نمي دونه كه چرا؟؟؟؟
بابايي از خدا خجالت مي كشيدم كه چرا اين قد بي دليل با خشم به آسمون نگاه كردم من اون شب به تماشاي ماه كه فوق العاده زيبا بود نرفتم ولي بازم كسي نفهميد كه چرا من امشب ماه و تماشا نكردم!!!
راستي بابايي فهميدي اونم هيچ وقت نفهميد كه چقدر دوستش دارم ....
هيچ وقت نفهميد!!!!!!!!