داستان مدیر

1
6 دی 1385 ساعت 16:50
مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه‌ش کرد و تمیز کردن زمین‌ش رو -به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدید، آدرس ایمیل‌تان را بدهید تا فرم‌های مربوطه رابرای شما بفرستم تا پر کنید و همین‌طور تاریخی که باید کار راشروع کنید..»

مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»

رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارید. و کسی که وجود خارجی ندارد، شغل هم نمی‌تواند داشته باشد.»

مرد در کمال نومیدی آنجا راترک کرد. نمی‌دانست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کند. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی برود و یک صندوق 10 کیلویی گوجه‌فرنگی بخرد. یعد خانه به خانه گشت و گوجه‌فرنگی‌ها رافروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه ا‌ش را دو برابر کند. این عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهمید می‌تواند به این طریق زندگی ا‌ش را بگذراند، و شروع کرد به این که هر روز زودتر برودو دیرتر برگردد خانه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر می‌شد. به زودی یک گاری خرید، بعد یک کامیون، و به زودی ناوگان خودش را در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت.

5 سال بعد، مرد تبدیل به یکی از بزرگترین خرده‌فروشان امریکاشده بود . شروع کرد تا برای آینده‌ی خانواده‌ش برنامه‌ربزی کند، و تصمیم گرفت بیمه‌ی عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی را انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شان به نتیجه رسید، نماینده‌ی بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

نماینده‌ی بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارید، ولی با این حال توانستید یک امپراتوری در شغل خودتان به وجود بیاورید. می‌توانید فکر کنید به کجاها می‌رسیدید اگر یک ایمیل هم داشتید؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: «آره! احتمالاً می‌شدم یک آبدارچی در شرکت مایکروسافت.»

1
6 دی 1385 ساعت 16:50
مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه‌ش کرد و تمیز کردن زمین‌ش رو -به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدید، آدرس ایمیل‌تان را بدهید تا فرم‌های مربوطه رابرای شما بفرستم تا پر کنید و همین‌طور تاریخی که باید کار راشروع کنید..»

مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»

رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارید. و کسی که وجود خارجی ندارد، شغل هم نمی‌تواند داشته باشد.»

مرد در کمال نومیدی آنجا راترک کرد. نمی‌دانست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کند. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی برود و یک صندوق 10 کیلویی گوجه‌فرنگی بخرد. یعد خانه به خانه گشت و گوجه‌فرنگی‌ها رافروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه ا‌ش را دو برابر کند. این عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهمید می‌تواند به این طریق زندگی ا‌ش را بگذراند، و شروع کرد به این که هر روز زودتر برودو دیرتر برگردد خانه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر می‌شد. به زودی یک گاری خرید، بعد یک کامیون، و به زودی ناوگان خودش را در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت.

5 سال بعد، مرد تبدیل به یکی از بزرگترین خرده‌فروشان امریکاشده بود . شروع کرد تا برای آینده‌ی خانواده‌ش برنامه‌ربزی کند، و تصمیم گرفت بیمه‌ی عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی را انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شان به نتیجه رسید، نماینده‌ی بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

نماینده‌ی بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارید، ولی با این حال توانستید یک امپراتوری در شغل خودتان به وجود بیاورید. می‌توانید فکر کنید به کجاها می‌رسیدید اگر یک ایمیل هم داشتید؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: «آره! احتمالاً می‌شدم یک آبدارچی در شرکت مایکروسافت.»

مولود کعبه

پيكر اسلاميان را جان عليست

 

روح دين گل واژه ي ايمان عليست

 

اي منافق از حسادت كور شو

 

كعبه يك مولود دارد آن عليست

فقر یعنی ...

مي خواهم بگويم:

فقر همه جا سر مي كشد....

فقر گرسنگي نيست!

فقر عرياني هم نيست!

فقر گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان مي كند وگاهي بالاي كوه غرور و خود بزرگ بيني.

فقر چيزي را "نداشتن "است . ولي آن چيز پول نيست .طلا و غذا نيست.آن چيز فكر است

فرهنگ است. پدر است .حيثيت است .اعتماد است و آبرو.

آن چيز دين است و مذهب . عشق است و احساس.

فقر صداي بوق خفه كننده ي ماشين مدل بالايي است كه براي مادري كه دست در دست فرزندش كنار خيابان ايستاده است

به صدا در مي آيد بله فقر بي حيايي است.

قصه قصه پر غصه اي است

بايد ساعت ها گريست!!!

فقر همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفته ي يك كتابفروشي مي نشيند.

فقر تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است كه روزنامه هاي  برگشتي را خرد مي كند.

فقر كتيبه اي سه هزار ساله است كه روي آن يادگاري نوشته اند.

فقر پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته مي شود.

فقر خيانت است به دوست

به همسر وبه هر كسي كه  به نوعي به تو اعتماد كرده است.

فقر سيگاري است كه بر لبان جگر گوشه شانزده ساله يك خانواده نقش بسته است.

فقر شب را "بي غذا "سر كردن نيست

فقر روز را "بي انديشه" شروع كردن است.