مي خواهم بگويم:

فقر همه جا سر مي كشد....

فقر گرسنگي نيست!

فقر عرياني هم نيست!

فقر گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان مي كند وگاهي بالاي كوه غرور و خود بزرگ بيني.

فقر چيزي را "نداشتن "است . ولي آن چيز پول نيست .طلا و غذا نيست.آن چيز فكر است

فرهنگ است. پدر است .حيثيت است .اعتماد است و آبرو.

آن چيز دين است و مذهب . عشق است و احساس.

فقر صداي بوق خفه كننده ي ماشين مدل بالايي است كه براي مادري كه دست در دست فرزندش كنار خيابان ايستاده است

به صدا در مي آيد بله فقر بي حيايي است.

قصه قصه پر غصه اي است

بايد ساعت ها گريست!!!

فقر همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفته ي يك كتابفروشي مي نشيند.

فقر تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است كه روزنامه هاي  برگشتي را خرد مي كند.

فقر كتيبه اي سه هزار ساله است كه روي آن يادگاري نوشته اند.

فقر پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته مي شود.

فقر خيانت است به دوست

به همسر وبه هر كسي كه  به نوعي به تو اعتماد كرده است.

فقر سيگاري است كه بر لبان جگر گوشه شانزده ساله يك خانواده نقش بسته است.

فقر شب را "بي غذا "سر كردن نيست

فقر روز را "بي انديشه" شروع كردن است.