اصول و آداب مدیریت!!!!!
Crocodiles cannot stick out their tongue
آيا ميدانستيد که: سوسمارها نميتوانند زبانشان را بيرون بياورند؟
Butterflies taste with their feet
آيا ميدانستيد که: مراکز چشايي پروانه روي پاهايش قرار دارد؟
A cockroach can live 9 days without it's head. It only dies because it cannot eat.
آيا ميدانستيد که: سوسکها تا 9 روز پس از، از دست دادن سرشان قادر به زنده ماندن هستند و تنها به اين دليل مي ميرند که نميتوانند چيزي بخورند؟
A duck's quack has no echo, and nobody knows why
آيا ميدانستيد که: صداي اردک اکو ندارد وهيچکس هم دليل آنرا نميداند؟
It is impossible to sneeze with your eye's open
آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد با چشم باز عطسه کنيد؟
Starfish have no brains
آيا ميدانستيد که: ستاره هاي دريايي مغز ندارند؟
Thomas Edison was afraid of the dark.
آيا ميدانستيد که: اديسون از تاريکي مي ترسيده است ؟
It is impossible to sneeze with your eye's open
آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد با چشم باز عطسه کنيد؟
Starfish have no brains
آيا ميدانستيد که: ستاره هاي دريايي مغز ندارند؟
Thomas Edison was afraid of the dark.
آيا ميدانستيد که: اديسون از تاريکي مي ترسيده است ؟
The word "cemetery" comes from the Greek koimetirion which means dormitory
آيا ميدانستيد که: ريشه کلمه "Cemetry" (قبرستان) در حقيقت کلمه يوناني "Koimetirio" به معني "خوابگاه" است؟
It is impossible to suck your elbow.
آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد آرنج خود را ليس بزنيد؟
Mosquitoes have teeth
آيا ميدانستيد که: پشه ها دندان دارند؟
80% of the people who read this will try to suck their elbow.
آيا ميدانستيد که: 80% افرادي که اين مطلب را ميخوانند سعي مي کنند آرنجشان را ليس بزنند؟
خدایا پس چرا من زن ندارم؟
زنی زیبا و سیمین تن
ندارم؟
دوتا
زن دارد این همسایه ما
همان
یک دانه را هم من ندارم
آژانس
ملکی امشب گفت به من:
مجرد,
بهر تو مسکن ندارم
چه
خاکی بر سرم باید بریزم؟
من
بیچاره آخر زن ندارم
خداوندا
تو ستارالعیوبی
وبر
این نکته سوءظن ندارم
شدم
خسته دگر از حرف مردم
تو
میدانی دل از آهن ندارم
تجرد
ظاهرا”عیب بزرگی است
من
عیب دیگری اصلا”ندارم
خودم
میدانم این”اصلا” غلط بود
در
اینجا قافیه لیکن ندارم
تو
عیبم را بپوش و هدیه ای ده
خبر
داری نیکول کیدمن ندارم؟
اگر
او را فرستی دیگر از تو
گلایه
قد یک ارزن ندارم
من زن می
خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
وبلاگ شما به علت فعالیت
زیاد بانوان هک هک هک
شده است
نفس باد صبا آفت جان خواهد شد
عید می آید و اجناس گران خواهد شد
قیمت میوه و شیرینی و آجیل و لباس
باز سرویس گر فک و دهان خواهد شد
همسرم چند ورق لیست به من خواهد داد
و سرا پای وجودم نگران خواهد شد
می زنم ساز مخالف دو سه روزی اما
عاقبت هرچه که او گفت همان خواهد شد
می رسد مرحله ی سخت و نفس گیر خرید
نوبت گند ترین کار جهان خواهد شد
کل عیدی و حقوقم به شبی خواهد رفت
بر سر جیب بغل ،فاتحه خوان باید شد
یک الف آدم و یک عائله آنهم پر خرج
وقت فرسودن اعصاب و روان خواهد شد
پول را با علف خرس یکی می دانند
فکر کردید که منطق سرشان خواهد شد
هانیه نعره بر آرد که ندارم مانتو
کامران از پی او تیز دوان خواهد شد
که پدر کفش و کت و پیرهنی می خواهم
بعد از او نسترنم مرثیه خوان خواهد شد
سام هم لنگه ی جوراب به پا می گوید
شستم از پنجه اش امسال عیان خواهد شد
قیمت پسته به قلب من ِآسیب پذیر
باز هم وای که آسیب رسان خواهد شد
زیر بازارچه با قیمت ماهی یا گوشت
آسمان دور سرم پُر دَ وَران خواهد شد
مغز گردو شده مانند طلا مثقا لی
مغزم از قیمت آن سوت کشان خواهد شد
کمرم گشت که در خانه تکانی سرویس
حالیا نوبت این فک و دهان خواهد شد
ناگهان شيري در مقابل آنها ظاهر شد..
يكي از آنها سريع كفش ورزشي اش را از كوله پشتي بيرون آورد و پوشيد.
ديگري گفت بي جهت آماده نشو هيچ انساني نمي تواند از شير سريعتر بدود.
مرد اول به دومي گفت : قرار نيست از شير سريعتر بدوم. كافيست از تو سريعتر بدوم...
و اينگونه شد که شاخه اي از مديريت بنام مديريت بحران شکل گرفت!روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار بیکار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد.
جلو رفت و از او پرسيد:
«شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟»
جوان با تعجب جواب داد: بروید ادامه کلیک کنید!
ناگهان شيري در مقابل آنها ظاهر شد..
يكي از آنها سريع كفش ورزشي اش را از كوله پشتي بيرون آورد و پوشيد.
ديگري گفت بي جهت آماده نشو هيچ انساني نمي تواند از شير سريعتر بدود.
مرد اول به دومي گفت : قرار نيست از شير سريعتر بدوم. كافيست از تو سريعتر بدوم...
و اينگونه شد که شاخه اي از مديريت بنام مديريت بحران شکل گرفت!سلام
![]()
عصر شكار: 20 كیلو گوشت دایناسور، 40 كیلو گوشت اژدها.
نتیجه: دایناسورها منقرض شدند...
عصر كشاورزی: 24 دست تبر سنگی، 24 دست تیغه و داس جنگی.
نتیجه: افزایش قتل به دلیل دم دست بودن داس برای خانومها...
عصر فلز: 70 ورقه مسی، 50 تا خنجر مفرغی و سرگرز آهنی.
نتیجه: افزایش شکستگی سر مردان به دلیل تماس با گرز آهنی...
عصر بخار: 30 هزارتومان و بخار کردن آب حوض خانه عروس خانوم.
نتیجه: کمبود آب و جیره بندی شدن آب...
عصر صنعت: 1 میلیون پول، 14 سكه طلا، یك اتومبیل و هرچی که با ص شروع میشد.
نتیجه: بنا به درخواست آقایان تولید ژیان آغاز شد...
عصر كامپیوتر: هم وزن عروس خانم سكه طلا!!!
نتیجه: هرچی عروس خانوم مانکن تر باشد بهتر است...


مصاحبه شغلی
در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: « برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»
مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.»
مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالا چیست؟»
مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی میکنید؟ »
مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما یادت باشه اول تو شروع کردی.»
يك روحاني اورا ديد و گفت: حتما گناهي انجام داده اي!
يك دانشمند عمق چاله ورطوبت آنرا اندازه گرفت!
يك روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه كرد!
يك مرتاض به او گفت:اين چاله وهم چنين دردت فقط در ذهن تو هستند ودرواقعيت وجود ندارند!
يك پزشك براي او دو قرص آسپرين به درون چاله انداخت!
يك پرستار كنار چاله ايستاد وبا او گريه كرد!
يك روانشناس او را تحريك كرد تا دلايلي را كه سبب شده تا خود را درون چاله بيندازد بگويد!
يك تقويت كننده ي فكر او را نصيحت كرد كه:خواستن توانستن است!
.
.
.
سپس فرد بيسوادي گذشت و دست اورا گرفت واو را از چاله بيرون آورد...!
عتيقهفروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد. ديد كاسهاي نفيس و قديمي دارد كه در گوشهاي افتاده و گربه در آن آب ميخورد. ديد اگر قيمت كاسه را بپرسد رعيت ملتفت مطلب ميشود و قيمت گراني بر آن مينهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي؟ رعيت گفت: چند ميخري؟ گفت: يك درهم. رعيت گربه را گرفت و به دست عتيقهفروش داد و گفت: خيرش را ببيني. عتيقهفروش پيش از خروج از خانه با خونسردي گفت: عموجان اين گربه ممكن است در راه تشنهاش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشي. رعيت گفت: قربان من به اين وسيله تا به حال پنج گربه فروختهام. كاسه فروشي نيست.
امام صادق-ع:
” افضل الجهاد، الصّوم الحرّ “
بهترین جهاد، روزه داری در هوای گرم است . . .
اول از همه سلام بچه ها میخواستم فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همتون تبریک بگم چون ماه مهمونی خداست.دعا واسه ما یادتون نره ها!!
امام صادق-ع:
خواب روزه دار عبادت ،خاموشی او تسبیح ، عمل وی پذیرفته شده
و دعای او مستجاب است . . .
تله موش
متن حكايت
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بستهاي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت :«كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه ميرسيد، مي گفت: «توي مزرعه يك تله موش آوردهاند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .». مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد». ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سر داد و گفت: «آقاي موش من فقط ميتوانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب ميداني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديدهام يك گاوي توي تله موش بيفتد!» او اين را گفت و زير لب خندهاي كرد و دوباره مشغول چريدن شد. سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمههاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت. وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست. مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد ميكردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .روزها ميگذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بستهاي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
شرح حكايت
به مسائل سطحي نگاه نكنيد. شايد مسائلي كه در نگاه اول، بي ارتباط با يكديگر به نظر مي رسند، به هم مربوط باشند. نگاه عميق و سيستماتيك به مسائل و تفكر دقيق در مورد آنها، ميتواند به مديران كمك كند تا ريشه مسائل و مشكلات را بهتر و درست تر شناسايي كنند و بتوانند راه حل هاي مناسبي براي حل آنها بيابند.
داستان مدیریت ایرانی و مدیریت ژاپنی!

داستان زیر طنز تلخی است که هر روز در مدیریت ایرانی دور و برمان شاهد آن هستیم.
يه روز يه تيم قايقراني ايراني تصميم مي گيرد كه با يك تيم ژاپني در يك مسابقه سرعت شركت كنند. هر دو تيم توافق مي كنند كه سالي يك بار با هم رقابت كنند ....
هر تيم شامل 8 نفر بود ...
در روزهاي قبل از اولين مسابقه هر دو تيم خيلي خيلي زياد تلاش مي
كردند كه براي مسابقه به بيشترين آمادگي برسند .








تفاوت مديريت در آندولند و ايندولند
طنز
در آندولند: موفقيت مدير براساس مجموعه تحت مديريتش سنجيده مي شود.
در ايندولند: موفقيت مديرسنجيده نمي شود،خود مدير بودن نشانه موفقيت است.
در آندولند:مديران بعضي استعفا مي دهند.
در ايندولند: عشق به خدمت مانع از استعفا مي شود.
در آندولند: افراد از مشاغل پايين شروع مي كنند و به تدريج ممكن است مدير شود.
در ايندولند: افراد مدير مادرزادي هستند و اولين شغلشان در بيست سالگي مديريت است.
در آندولند: براي يك پست مديريت، دنبال مدير مي گردند.
در ايندولند: براي يك فرد،دنبال پست مديريت مي گردند و در صورت لزوم اين پست ساخته مي شود.
در آندولند: يك كارمند ساده ممكن است سه سال بعد مدير شود.
در ايندولند: يك كارمند ساده، سه سال بعد همان كارمند ساده است، درحاليكه مديرش سه بار عوض شده.
در آندولند: اگر بخواهند از دانش و تجربه كسي حداكثر استفاده را بكنند، او را مشاور مديريت مي كنند.
در ايندولند: اگر بخواهند از كسي هيچ استفاده اي نكنند، او را مشاور مديريت مي كنند.
درآندولند: اگر كسي از كار بركنار شود، عذرخواهي مي كند و حتي ممكن است محاكمه شود.
در ايندولند: اگر كسي از كار بركنار شود، طي مراسم باشكوهي از او تقدير مي شود و پست مديريت جديد مي گيرد.
در آندولند: مديران به صورت مستقل استخدام و بركنار مي شوند، ولي به صورت گروهي و هماهنگ كار مي كنند.
در ايندولند: مديران به صورت مستقل و غير هماهنگ كار مي كنند، ولي به صورت گروهي استخدام و بركنار مي شوند.
در آندولند: براي استخدام مدير، در روزنامه آگهي مي دهند و با برخي مصاحبه مي كنند.
در ايندولند: براي استخدام مدير، به فرد موردنظر تلفن مي كنند.
در آندولند: زمان پايان كار يك مديرو شروع كار مدير بعدي از قبل مشخص است.
در ايندولند: مديران در همان روز حكم مديريت يا بركناريشان را مي گيرند.
در آندولند: همه مي دانند درآمد قانوني يك مدير زياد است.
در ايندولند: مديران انسانهاي ساده زيستي هستند كه درآمدشان به كسي ربطي ندارد.
در آندولند: شما مديرتان را به اسم كوچك صدا مي زنيد.
در ايندولند: شما مديرتان را صدا نمي زنيد، چون اصلا به شما وقت ملاقات نمي دهد.
در آندولند: براي مديريت، سابقه كار مفيد و لياقت لازم است.
در ايندولند: براي مديريت، مورد اعتماد بودن كفايت مي كند.