گمشده
از كودكي هميشه چراغ وبرات را به خاطر داشتم در آن ايام احساس قشنگي داشتم. احساسم با غم واندوه همراه بود ولي زيبا بود.نمي دانم ولي حس غريبي به من مي گفت گمشده ام د رهمين نزديكي است.به همين منظور مثل هر سال با آمدن اين ايام به فكر رفتن افتادم! گورستان براي من تنها چند قبر وچند اسم وفاتحه وقرآن نبود. گورستان براي من معني زندگي را تفهيم مي كرد.
يادم هست اتوبوس بسيار شلوغ بود خيابانها شلوغ بود ودل من هم مثل خيابانها آشفته و درهم!!
به همين دليل براي تسكين خاطر تصميم گرفتم چشمانم را اندكي به هم بسايم تا شايد آشفتگي دل آرام گيرد. در افكار خود غرق بودم كه ناگاه پيرمردي اين گونه بانگ برآورد : براي سلامتي خودتان وآمرزيده شدن مردگان اجماعا صلوات.
رشته افكارم پاره شد از اتوبوس پياده شدم.به دورو برم نگاه انداختم چقدر بلوك ها زياد شده بود يعني در اين يك سال اين همه آدم.......! ولي سعي كردم به خود تلقين كنم كه زندگي چيزي جز توكل و اميد وتلاش نيست. بلوك ها را پشت سر مي گذاشتم تا به بلوك 34 رسيدم. سنگ قبري بزرگ با باغچه ي تزيين شده در اواسط بلوك توجه همه را به خود معطوف مي كرد . بي درنگ به آن باغچه نگريستم ولي امسال مثل سالهاي قبل نبود يادم هست كه هر سال جمعيتي بسيار در آن محل جمع مي شدند وفاتحه نثار مرده شان مي كردند. در آن حوالي بودم كه ناگاه خانمي مرا صدا زد. كودكي در بغل داشت و طفلي هم نذارو نحيف در آن دورها ايستاده و به افق چشم دوخته بود گاهي به آسمان نگاه مي كرد وگاهي به زمين !!! گويي چيزي را طلب ميكرد ولي نمي دانم چه؟؟ لباس هاي ژنده اي بر تن داشتندو معلوم بود كه سختي روزگار آنها را از پا درآورده.
به دنبال صدا گسيل شدم و با احترام به او گفتم مرا صدا زديد؟ با لحني آرام وصدايي كه از خجالت گاه مي لرزيد گفت: ميشود اعلاميه روي اين سنگ قبر را بخوانيد؟
به او روي خوش نشان دادم تا شايد از لرزش كلامش اندكي كاسته شود . روي اعلاميه اين گونه نوشته شده بود: دوستان عزيز به دليل دوري راه امسال تصميم گرفتيم كه مراسم را در تالار(......) برگزار نماييم از شما كه ما را در همه حال ياري مي فر ماييد بسيار متشكريم با كمال تشكرخانواده ي(.........)
به صورت زن نگاه كردم وگفتم تمام شد. اودرحالي كه پسرش را صدا ميزد اينگونه ندا بر آورد:
برويم از آش خبري نيست امسال اينجا مراسمشان برگزار نمي شود. كودك كه گويي قصر آرزوهاو رؤياهايش در هم شكسته بود به دنبال مادر روانه شد در حالي كه ميگفت : يعني امشب هم گرسنه مي خوابيم ....
به آسمان نگاه كردم پاره اي ابر سياه خود نمايي مي كرد انگار دل آسمان هم همچون من بي قرار شده بود. بدنم روي پاهايم سنگيني مي كرد روي خاك ها نشستم در حالي كه به گمشده ام
فكر ميكردم وآن زن و كودكانش از من دور مي شدند...........
در دانشگاه بزرگ و زیبا ی حکمت رضوی