راز
دیروز این شعر رو از فریدون خوندم باحال که بود اما بیشتر میشه گفت غریب بود...
آب از ديار دريا،
با مهر مادرانه،
آهنگ خاك مي كرد !
***
برگرد خاك ميگشت
گرد ملال او را
از چهره پاك مي كرد،
***
از خاكيان، ندانم
ساحل به او چه مي گفت
كان موج ناز پرورد،
سر را به سنگ مي زد
خود را هلاك مي كرد !
فریدون مشیری
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:46 توسط احسان فسنقری
|
در دانشگاه بزرگ و زیبا ی حکمت رضوی