خودت را در آغوشم رها کن
خاطرم هست شبي را با تو درد دل كردم.
وقتي قلبم مالامال درد بي كسي بود اشك را به من هديه كردي.
وقتي سرم از هواي بي كسي پر شده بود مهر را به من هديه كردي.
وقتي پاهايم از تنها رفتن سست شده بود قدقامت الصلاة را به من هديه كردي.
همه چيز به من عطا كردي ولي نگفتي اگر شانه هايم از خستگي در هجوم تنهايي يخ زده بود.........
ودر همين هنگام درست زماني كه با چشمهاي مواجم در دعاي فرج قنوتم به آسمان خيره شدم
با چشمهاي زيبايت نگاهم كردي و گفتي خودت را در آغوشم رها كن
بعد از آن هر بار شانه هايم احساس خوشي نداشت چشمهايم را بستم وبي پروا خودم را در آغوشت رها كردم.
اي آرام جانم! گرماي وجودت در تمامي لحظات زندگي جريان دارد. من خودم را در آغوشت رها مي كنم و مي دانم آغوشت به من مشتاق است كه تو خود گفته اي:
اگر بندگانم بدانند كه من چقدر به آنها مشتاقم بلافاصله جان مي سپارند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:43 توسط
|
در دانشگاه بزرگ و زیبا ی حکمت رضوی