عابد
مرحوم شيخ بهايي در كتاب نان وحلوايش ميگويدكه:
در كوههاي جبل عامل عابدي زندگي ميكرد.مدتها بر او گذشت غذايي برايش مي آمد .ناني برايش ميرسيد زندگيش مي گذشت.
چند روزي امتحانش شروع شد .غذايش نيامد روز بعد هم نيامد.دو سه روز گذشت وچيزي پيدا نكرد.
از شدت گرسنگي از كوه پايين آمد.
مي گويند: پايين آن كوه آتش پرستي زندگي مي كرد.عابد نزد آتش پرست رفته با التماس غذايي طلب كرد. آتش پرست به او نان وامكاني داد چند نان گرفت وخورد. سگي آنجا بود به او حمله كرد .از ترس بقيه نان ها را به سگ داد وسگ همه را بلعيد.
باز به او حمله كرد. عابد گفت: من ديگر چيزي ندارم. چه سگ بدي هستي.!!!
سگ گفت تو بدي!!!
من سالهاست كه نزد اين فرد هستم ماهها مرا فراموش مي كند ولي من به سراغ دشمن او نمي روم. به تو سه روز نان ندادند
با دشمن خدا مي خوري ..........
اين حقيقتي است كه گاهي سگ .......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:30 توسط
|
در دانشگاه بزرگ و زیبا ی حکمت رضوی