روزي مردي داخل چاله اي افتاد وبسيار دردش آمد.....

يك روحاني اورا ديد و گفت: حتما گناهي انجام داده اي!

يك دانشمند عمق چاله ورطوبت آنرا اندازه گرفت!

يك روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه كرد!

يك مرتاض به او گفت:اين چاله وهم چنين دردت فقط در ذهن تو هستند ودرواقعيت وجود ندارند!

يك پزشك براي او دو قرص آسپرين به درون چاله انداخت!

يك پرستار كنار چاله ايستاد وبا او گريه كرد!

يك روانشناس او را تحريك كرد تا دلايلي را كه سبب شده تا خود را درون چاله بيندازد بگويد!

يك تقويت كننده ي فكر او را نصيحت كرد كه:خواستن توانستن است!

.

.

.

سپس فرد بيسوادي گذشت و دست اورا گرفت واو را از چاله بيرون آورد...!